۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

درون شکافی

یه روزی نوشتم بخوان، از زمان میخواستم که ورد فراموشیشو بخونه. حقیقت اینجاست که این اتفاق هیچوقت نمیافته، هیچ اتفاقی بطور کامل از ضمیر ما حذف نخواهد شد فقط خاطرات به لایه های پسین ذهنمون منتقل میشن.
وقتی از محیط امن خانواده بیرون میای، تازه وارد دنیای آشفته روابط میشی. تازه میتونی به خیلی از وجوه خودت پی ببری که تا قبل از این اونها رو نمیدیدی. مثلا من هیچوقت نمیدونستم انقدر در درک و بیان احساسم ناتوانم. حتی نمیتونم درست منتقل کنم که رنجیدم. بیان اینکه چه چیز منو رنجونده بسیار برام بغرنجه! بخشی از این مشکل بخاطر اینه که می‌ستیزم، با خودم. نمیخوام بپذیرم که یه مساله ساده منو رنجونده و نمیخوام بیانش کنم. شاید به نوعی از پذیرش آنچه که هستم سرباز میزدم.
من از این ویژگی که شاید خیلی بنظر پیچیده نباشه، آزاری دیدم که یه روزی خواستم یه دوره از زندگیم رو فراموش کنم. وقتی رنجیدم، سعی کردم نادیده بگیرم. این بدترین کاریه که میکنی. اگرچه ممکنه به نظر بیاد بعد از یه مدت از بین رفته اما حقیقت اینه که تو اونو یه جایی درونت پنهانش کردی و فقط جلوی چشمت نیست وگرنه وجود داره. من از یه رنجش ساده حرف نمیزنم، منظورم اونایی هست که مرتبا تکرار میشه و تکرارش عمیقش میکنه، انقدر عمیق که یه روز میبینی عین کهیری که یه شبه رو پوستت ظاهر میشه، سر بار میکنه و تاسف انگیزترین اتفاق میافته: کسی که عامل این احساس بوده، وجودش، حتی اسمش تو رو مضطرب میکنه و بدین ترتیب یه رابطه دچار بیماری اگه نگیم لاعلاج، صعب العلاج میشه.
الان که اینا رو مینویسم، دیگه احساس سابق رو ندارم. یه زمانی بسیار متاسف بودم که بدلیل عدم شناختی که از خودم داشتم اجازه دادم همه این اتفاقا بیافته. تا مدت زیادی پر از چرا بودم، پر از خشم، خشمی که بیشتر متوجه خودم بود. حالا آرومم و فقط دارم سعی میکنم خودمو بیشتر درک کنم.
هر وجودی بسیار عزیز و باارزشه، ذره ای از حقیقت و آگاهی رو به همراه داره. باید درکش کرد، مراقبش بود و دوستش داشت تا رشد کنه، به زیبایی.

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

یادنگار

دیشب وقتی از کلاس میومدم بیرون و سرخوش میرفتم به سمت ایستگاه، یه لحظه به آسمون نگاه کردم و چیزی دیدم که تا لحظاتی باورم نمیشد: ستاره! حتی اون ملاقه معروف که بابام همیشه واسه تعیین جهت بهش رجوع میکنه رو هم میشد دید. چه حس خوشایندیه که بشه تو آسمون تهران ستاره ببینی اونم بعد از یه مدتی که به قول یکی از دوستان نکبت و کثافت از این شهر می بارید.

همینطور که تو ایستگاه منتظر بودم یه ماشینی دنده عقب گرفت و یه صدایی اومد که: خانوم چقدر میگیری دربست ببریمت!؟ در اینجور مواقع میشه دو تا رویکرد داشت: یا خشمگین بشی و چندتا فحش بدی یا اینکه خودتو بزنی به اون راه و انگار نه انگار که چیزی شنیدی. چون من فحش دادن رو فقط در مواقع شوخی به کار میبرم نخواستم فحشام به آلودگی آغشته بشن و درنتیجه رویکرد دوم رو پیش گرفتم. خیلی جدی انگار که هیچی نمیشنوی زل زدم به حد فاصل زمین و آسمون. بین چرت و پرتایی که دوتا آقایی که سوار ماشین بودن میگفتن، صدای خنده یه خانوم هم به گوشم خورد. همینطور که داشتم پیش خودم تحلیل میکردم که چه دنیای زشت و پلشتیه که با حضور یه خانوم و این همه وقاحت ... که یه جمله افکارمو متوقف کرد: تو کلاس که انقدر جدی نبودی! یه لحظه برگشتم و صدای خنده همکلاسیام بلند شد. به لطف حرکت دوستانه دوستان! دیشب بعد از مدتها کلی خندیدم. خداوند خیرشان دهاد.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

بگذار بگذرد

گاهی بعضی چیزا انقدر به نظر عجیب میاد که هر جور که بهش نگاه میکنی بازم به نتیجه نمیرسی. تو که تحمل نداری کسی رو ناراحت کنی حالا یکی که تا دیروز دوستت بوده ناگهان طوری رفتار میکنه که انگار در تمام این مدت تو داشتی اونو آزار میدادی و تو فقط گیج میشی چون همیشه سعی بر دوستی داشتی. واسه خودت زیر سوال میری، هزار بار به همه حرفات فکر میکنی ولی بازم به نتیجه خاصی نمیرسی و اینقدری هم مطمئن به شناختنش نیستی که بتونی نتیجه بگیری همه اینا یعنی چی. در نهایت بازم به همون خلوت همیشگیت پناه میبری. یاد اون دوستی میافتی که هر از چند گاهی بهت توصیه میکنه بخور بدی و تو فقط میخندی.

میشینی به کتاب خوندن که کمتر فکر کنی اما نمیتونی متوقفش کنی، هیچوقت نتونستی. انقدر فکر میکنی که آخرش تنها نتیجه‌ای که میتونی بگیری اینه که همش یه شوخی بوده!

"من فقط همونجوری ام که بلدم"

پ.ن. دیوانه وار فکر کردن اگرچه انرژیتو میگیره اما دستاوردهایی هم داره. یه روزی دوستی بهم گفت: آدما که ارث باباشونو از هم طلب ندارن. اما گاهی طوری رفتار میکنیم انگار که داریم. خوب بلدیم درباره یکی قضاوت کنیم و به سادگی محکومش کنیم بدون اینکه لحظه ای خودمون رو زیر سوال ببریم، حتی گاهی با طرز رفتارمون حرمت انسانی خودمون رو هم نگه نمیداریم چه برسه دیگری رو. قطعا میگذره فارغ از اینکه بذارم یا نذارم، گذاشتنش اما یه حسنی داره: زودتر میگذره!

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

بخوان

میدونی اگه تموم کنی قدرت دوباره شروع کردنش رو نداری و خوب میدونی که آدمی نیستی که بخوای تموم کنی. برای تو تموم کردن مفهومی نداره، به نظرت حتی این واژه مسخره میاد. اما تو قبلش بدترین کاری رو که میشد، انجام دادی؛ بدترین کاری که یک نفر میتونه در حق خودش انجام بده و مدتها درگیر این میشی که چرا، چرا گذاشتم این اتفاق بیفته؟ چرا باید دستخوش حسی بشی که تا مدتها دیدن فقط یک نام تو رو دچار اضطراب کنه. میدونی که هیچکس رو نمیشه سرزنش کرد جز خودت، تو بودی که باز احمقانه جنگیدی، که باز چشمانت رو بستی و خودت رو ندیدی، که خودت رو با واژه ها فریب دادی ...
حالا دیگه تنها یه واژه داری: متاسفم و صبر میکنی تا زمان ورد فراموشیشو بخونه.

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

گل صحرا

گل صحرا اسم یه کتاب هست که چندین ماه قبل خوندمش اما انقدر این کتاب رو دوست داشتم که یه بار دیگه هم دارم بعضی قسمتاش رو مرور میکنم. گل صحرا بر مبنای زندگی زنی سومالیایی به نام واریس نگاشته شده: از تولد در سومالی، ختنه شدن در سن 5 سالگی، فرار از دست پدر در سن فکر کنم 11 سالگی که میخواست به بهای 5 شتر او را به زنی یک پیرمرد در بیاره، زندگی در نزد خاله خودش در لندن بعنوان خدمتکار، ... و مدل شدن. اگه اسم واریس دیری رو جستجو کنید عکسای این مدل سبزه روی زیبا رو میبینید.

همیشه خوندن زندگینامه ها رو دوست داشتم؛ این کتاب اما لطف دیگه ای داشت برام. شخصیت واریس نماد یک طبیعت بکر هست: زیبا، جسور ... نمیتونم واژه های درستی انتخاب کنم باید این کتاب رو بخونید تا متوجه منظور من از زیبایی طبیعت بکر بشین. هیچ آدمی شبیه دیگری نیست اما اینکه یه آدم به زیبایی خودش باشه، یکتاست، ستودنیست و واریس به نظر من ستودنیست.

در ضمن گل صحرا معنی این کلمه است: واریس.

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

تکرار

من بازم خسته ام...
 دوباره خسته میشی، دوباره حالت خوب میشه، سر حال میای، ذوق میکنی، دلخور میشی، دلگیر میشی، خوشحال میشی، هیجان زده میشی، غمگین میشی، افسرده میشی ... و این سیکل ها هی تکرار میشه تکرار میشه تکرار میشه. این وسط فراموشی عین یه حلقه اتصاله: فراموش میکنی که همه اینا عادیه، فراموش میکنی زندگیت ورای همه این حالاته که تو باید همینطور یاد بگیری یاد بگیری یاد بگیری یاد بگیری
خب خسته ام!

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

رنگ ها

دیروز از چند نفر پرسیدم که من چه رنگی ام، خودمم به رنگ بعضی آدمایی که میشناختم فکر کردم. یه دوست بهم گفت تو فقط سفیدی، یه دوست صمیمی گفت تو نارنجی و قرمزی شایدم بیشتر قرمز، دوست دیگه ای گفت تو سفید مایل به سبزی ... از نگاه هر کسی یه رنگ بودم. به لایه ها فکر کردم، لایه های رنگی شخصیت هر آدم و اینکه هر کسی شاید به مقتضای رابطه ای که باهاش داری، لایه های متفاوتی رو درک میکنه و در نتیجه رنگای خاصی براش پررنگ میشه. میخوام بگم فقط شخصیت نیست که روی رنگی که از تو میبینن تاثیر داره بلکه رابطه همیشه نقش خودش رو خواهد داشت. بعد فکر کردم وقتی یه رابطه خیلی عمیقه، لایه ها رنگ می بازن و آنچه که تو میبینی به رنگ حس جاری تو اون رابطه است.

به یاد گذشته که میافتم فقط یه رنگ تو زندگیم میبینم: آبی، مطلقا آبی. یه اتاق آبی داشتم که عاشقش بودم، بهترین لحظاتم رو تو اون اتاق گذروندم، رو دیوارش می نوشتم با مداد، اینقدر ریز که مامانم تا مدتها متوجه اون خط خطی ها نشده بود... یه تک رنگی بودم قدیما، بعدها یواش یواش شروع کردم به کشف رنگای دیگه.

خوبه که دنیا رنگیه، فصلا رنگین و آدما طیف زیبایی از رنگا رو میتونن داشته باشن.